|
با سلام بر همه دوستان عزیز م بلاخره فرصتی شد که یکبار دیگر با شما عزیزان ارتباطی برقرار کنم از اینکه نمیتوانستم به شما سر بزنم عذر خواهی میکنم باز هم با نوشته ای دیگر از جنس شاید شعر در خدمتتان هستم امید وارم قابل نقد باشد و از راهنماییهایتان بهره مند شوم واما....
زمستان من "سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است قفس میروید از وحشت که اینجا کنج زندان است" هوا سرد وفضا تاریک واندوهی پلنگ افکن خدایا من کجا ایجا کجا یارب چرا کردی چنین با من ؟ نه بر آن دیشب یکساله شادی نه بر امشب که تنها صوت برهم خوردن مینای دندان است چرا ابری نمی غرد ؟ چرا بادی نمی لرزد؟ عزیزان فاش می گویم که دنیا با تمام هستی اش ارزن نمی ارزد اگر اغوش مهری بر عطوفت بال نگشاید ویا سیلی زند خرسی به اهویی که نالان است دگر خاموشیم را عادت دیرینه خواهم کرد دگر پرواز را تا مرز نیکویی نمی رانم که دیوار ندامت بهره تخفیف پند سالمندان است.
مادرم خواب باران برایم دید
وپدر پشت بام کوچه هایم را اسفالت محکمی کشید تا که باران به سقف خانه ام نرسد! ومن...یعنی...ما در این پرده چرا نقش تخیل نزنیم که همیشه: مادر... کوچه... باران...!
آیا زمان به درختان تبریزی فرصت تعظیم خواهد داد؟ ای برگهای سبز مگذارید زلزله های سهمگین شاهد گفتگوهای زخمی باشند!
از همه شاعران گذشته وحال وآینده عذر خواهی میکنم که اسم این نوشته را شعر میگذارم نمیدانم شعر هست یا نه؟
مگر اینکه شما دوستان خوبم بدون ملاحظه رفاقت وبی تعارف نقد بفرمایید تا بدانم در کجای کار هستم در روستا ی ما (حوالی هشترود )یک مرد شریفی بود به نام کد خدا محمد آقا که این بنده خدا درس حوزه میخوانده تا آخوند بشه از انجایی که در قدیم کار روحانیون منبر رفتن وموعظه بود صدای خوب در موفقیت تاثیر زیادی داشته واین آقا یک روز میره بالای تپه ای در نزدیکی روستا و چند تا سنگ میذاره زیرش یک منبری را برای خودش اجرا میکنه از صدای خودش خوشش نمیاد وتا آخر عمرش لباس روحانیت نپوشید ومیگفت من که خودم ازصدای خودم خوشم نمیاد دیگران چه گناهی دارند حالا من هم از شعرای خودم خیلی خوشم نمیاد وای به حال شما ولی فرق من با اون آقا ابنه که اون زیاد منبر دیده بد ولی من ...!!! به هر حال امید وارم شما به من بگید که صدام خوب نیست تا من دست بردارم واما شعر من: قصد شعری دارم شعر نو میگویند وزن دارد ؟شاید قافیه دارد ؟ نه هرچه هست این است واقعیت دارد حرف دل می گوید هرچه هست این است مثل من، مثل او یا هرانسانی مثل یک معلم راست میگویند ؟ جای تو آن بالاست فراتر از زمین وخیلی برتر از این چشمهایت بیناست ودلت صندوق نیست دریاست دستهایت پنجه های روشن آفتاب وتو در عرش جاداری راست میگویند شاید؟ ولی من در زمینم پایم در خاک راه میروم چالاک آب میخورم بی باک میزنم دندانهایم را هرشب مسواک وگاه غمگینم ودر دستهایم آفتابی نمیبینم من هم انسانم من که میدانم احساس دارم دوست داشتن بلدم میروم من راه موج را میفهمم می خروشم گه گاه همچون آه وخوب میفهمم حس یک نردبان را می پرسی چرا ؟ شاید به خاطر قد بلندم باشد هرچه هست ابزار است همه جا در کار است ادمی با آن پا یه عرش میگذارد خوب می فهمم حس آن سروی را که شاخه ی کهنش ...! 20/2/87 به مناسبت هفته معلم
نماز صبح شبی با یاد گیسویت مرا وقت نماز آمد سحر گه با خدای خود دم راز ونیاز آمد دعا کردم که در دنیا نیاید غم به جان تو اجابت شد دعای من تو را عمر دراز آمد به مژگانت نظر کردم وجودم در خروش افتاد نپرس ازمن چه شد برتو چه بر چشمان نازامد به چشمان سیاهت گفتم اندوه دل خود را شنیدم قصه شادی که با ساز حجاز آمد چو پرسیدم ز یا قوتت بگواحساس احساست لبم بفشرد با گرمی جوابش بی نیاز آمد دلم را با دلت یکدل نمودم عشق پیدا شد چنان بزمی مهیا شد که دل در رقص وساز آمد در این سودای بی منطق خدا را خوب فهمیدم نماز صبح آخر شد" عزیز"م شب دراز آمد
"بشنو از نی چون حکایت میکند وز جداییها شکایت میکند " از جدایی سر از تن، تن زسر از جدایی پسر ها از پدر بشنو از نی ،نی سفیر کربلاست همسفر با راس از پیکر جداست راس بی تن کی شکایت میکند آیه ی قرآن تلاوت میکند ناله نی از غم واز هجر نیست نی همی داند که قاری کیست ، چیست ناله نی نغمه ی شوق است وجوش می خروشد نغز می آید به گوش نغمه اش را با دل وجان گوش کن بر سر فهم معانی کوش کن نا له او نیست اسباب غمی پند ها دارد بشوید ماتمی ناله او از جفای شمر نیست بانگ بیداری است تنها شعر نیست درس آزادی ودرس عزت است مکتب عشق است ودرس غیرت است در س تو حید است ومشق زندگی درس آداب ورسوم بندگی درس صبر وبردباری در بلا درس همت میدهد در کربلا کربلا دریاچه ی اندوه نیست قتل گاه مردم انبوه نیست کربلا دریای عشق است وجنون یک گلستان است زیبا مثل خون یک گلستان معرفت یک دشت نور راه روشن راهبر چون کوه نور هرکسی پابرگلستان باز شد با نوای نینوا هم ساز شد خنده بر لب شاد وخندان میشود کی کسی نالان وگریان میشود ****** بیت را کفتم زبانم لال شد گوهرم برگونه خط وخال شد بارش گریه امانم را گرفت مطلعی دیگر زبانم را گرفت گریه راه عقل را بر من ببست حزن سنگین بردل وجانم نشست ناله کردم تا فلک را کر کنم یارب امشب تا سحر چون سر کنم ***** گریه ام از چیست اگه نیستم هی نوشتم دم بدم بگریستم زیر لب گفتم خدایا راز چیست ازچه رو شوق وشعف دمساز نیست یک ندایی بغض را آزاد کرد لحظه ای از حال زینب یاد کرد زینب ای شیر شجاع کربلا گفتگو کن از زبان نیزه ها غیرتت برهان بران حسین خطبه ات تفسیر قرآن حسین ای زمین ازحال تو اندوهگین اصغرت قربانی پیکان کین من فدای غیرت و عصیان تو میشوم هم کیش وهم پیمان تو ***** خنده بر هردرد بی درمان دواست گریه بر دلها صفا هست و جلا "بشنو از نی چون حکایت میکند وز جداییها شکایت میکند " ناله نی شرم روی زینب است حامل راس الحسین زینب است گریه ام بر زینب آرامم گرفت پای شعرم صبح شد خوابم گرفت
این شعری که در این پست قرار دادم اولین نوشته موزون من بود(به غیر از اشعار طنز گونه دوران دبیرستان) که در فروردین ۸۰سروده شد دفترم را ورق میزدم که چشمم به آن افتاد بوی جوانی وبچه گی از آن به خوبی به مشام میرسد دوستان عزیزم رشته تحصیلی من غیر از ادبیات است (فیزیک) و به فنون شعر آشنا یی کافی ندارم وبه نقد وراهنمایی شما نیاز فراوان دارم کتابها یا متونی که برایم مفید است برایم معرفی بفرمایید شاید بهبودی حاصل شود از همه شما دوستان ممنونم واما شعر دوران جوانیم (یک شب ماندگار): یک شب ماندگار شبی که باتو بودنم بسان قصه های دور ویا بسان یک فلق فسانه شد به قلب من شبی که دلتنگی آن بسان خلوتش بلند حکایت شبانه اش بهانه شد به شعر من چه میتوان نوشت وگفت که قلب زندگـــــــــانیم مـــــدام داد میزند بدون تو بـــــدون من عزیز من بهار را به چشم تو نظر کنم تو هم ببین همیشه را به چشمهای خیس من گناه زندگانیمم ترانه صداقت است جفا کشیده وفــــــا همین بود نشان مــــن تو هم ترانه ی دلی چو اینه چو ساحلی در اینه نظــــر کن و- نشانه کن کمــــان من اگر دقیق بنگری به لا یه های قلب من نوشته اند اســـم تو به جان تو به جان من عزیز بیستون کن ندیده ای ولی ببین به شوق روی تو کند نــه بر هوای خویشتن سروده شده در فروردین 80
نگارمن حالی بیا وبین حــــــــــــــــــــال زار من بردی عجب به نگاهی قــــــــــــــرار من ای معدن صفا وای حاکـــــــــــــــــم وفا ای مهربـــــــان من ای تک نگــــــار من امشب سوای فــکر تواز سر برون کنم تــــا بــــــــازیابـمت امشب کنــــــــــارمن چشمت به سان تیر گز زال رستم است یادت ببین چه کرده چنین شب به کار من چون یاد تو تسلی خاطر برای مــــاست با یک نظر چگونه تو کردی شکـــار من چون کــــــــــــرده ای به دل بینوای من که امشب چنین بنوازد سه تــــــــــار من آری "عزیز" عشق نظر کن به آسمان در ذاتم عاشق آفریده خداوندگـــــــار من Created by"aziz-t" Created on1386/12/18-10:25
رقص خورشید بی خویشتنم کردی ،با رقص تمــــــــــــــــــاشایی آشفته وحیرانم ،زان چشـــــــــــــــــــــــم اهورایی بـا چرخش چشمانت، بردی تو قــــــــــــــــرارم را با پیچش گیسویت، بــــــــــــــــــــردی دل شیدایی آهوی ختن کم کـــــــــــن،این نـــــــــاز ونظرها را می دانم اگر دانی،من قطره تو دریــــــــــــــــــایی قـــــــــــــــــربان تماشایت،آرام وقـــــــــــرار من گفتن نتــــــــــوان شــــــــاید،ازبس که تو زیبایی عاشق نشوی هرگـــــز،رازم به تو روشن نیست هرچــــــــند بود بهره ،از حـــکـــمت ودانـــــــایی شمع عـــــــــــــــــاشق پروانه ،پروانه ی دیوانه چون سوخت "عزیز"ش شد ،در حلم وشکیبایی مـــــــــــجنون دوشنر تنها، اسرارشب شـــــــاهی مجنون اولاسان باید،یا عاشق شــــــــــــــــــیدایی Created on 2005/03/19 10:28:00 ب.ظ Created by" aziz-t"
مثل هر شب ساعتی را به تمنای وصالت بودم شعفی داشتم و مست خیالت بودم شوق دیدار تو سر منزل مقصودم بود مثل هر شب همه ساعات به یادت بودم خواستم جان همه سر شار وجودت باشد عاشق وتشنه ی یک جرعه شرابت بودم وقت دلتنگی ام هرگز تو کنارم نبدی چون که خوشوقت به دیدار وزیارت بودم لحظه ای نیست که غفلت کنم از یاد"عزیز" امشبم یار رورفیقی به کنارت بودم با خدا خواستم عشقت نرود ازدل من بهر این خواسته مشغول عبادت بودم سروده شده:درساعت 11:35نیمه شب 6/4/81
موج نیکان موج نیکان همه در عالم امکان ببرد روی زیباست تمام غم جانان ببرد آنچه محبوب وجود است صداقت منشی است کثرت وعده وفامندی پیمان ببرد رکن آدم که نه فانی است ضمیر پاک است عقل گوید که دغل صورت انسان ببرد ای که چشم ودل خود بسته به دنیای دنی سیرت وصورت زیبا همه حیران ببرد روح پاک آینه خلوت انس است یقین این دروغ است که دانایی وجدان ببرد رونق آب زیکرنگی و شفافی اوست چاپلوسی وریا مظهر ایمان ببرد ای"عزیز"هنر خویش سرافراز بیا که صداقت زهمه جمله دل وجان ببرد سروده شده در19/2/81
به نام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد
دوستان عزیز شاعران گرامی استادان شعر وادب فارسی وبازدید کنندگان گرانسنگ بادرود وسلام بر شما عزیزان هرکاری را آغازیست وهر آغازی را خطا ولغزیش .اینجانب نیز فقط علاقه به شعر دارم واستعدا چندانی در آن ندارم ولی همین علاقه سبب میشود هرچند وقت چیز هایی شبیه شعر بگویم وبرایتان در این وبلاگ قرار دهم ام امید آن دارم که با راهنمایی های شما دوستان رفته رفته گفته هایم شباهت بیشتری به شعر داشته باشد از اظهار نظر های گرا میتان مارا بی بهره مگذارید با سپاس ودرود فراوان
نوای نای من امشب نوای دلتنگی است هر آنچه بر لبم آید صدای دلتنگی است نفس به سینه بسی آشنای تشویش است که شرح حال دلم در هوای دلتنگی است در آن دقیقه که اشکم تموج دریاست به دیدگان تو تسلیم انتهای دلتنگی است دلم اگر چه همیشه بهاری وسبز است ولی هر آینه بی یاد تو فضای دلتنگی است عجب حکایتیست که در دقایق هجران امید وصل تو تنها دوای دلتنگی است قسم که یاد "عزیز"ت نمی رود از یاد حضور سبز تو باشد چه جای دلتنگی است
گفتی ترانه ای خوان از بهر قلب خسته " در سینه ام برایت ترانه ای نماندست" گفتی که برگ سبزی اهدای چشم من کن " در شاخه های خشکم جوانه ای نماندست" گفتی که ساحل عشق آرام وآسمانیست " آخر دگر برایم کرانه ای نماندست" گفتی که یادت آید سوگند روز میثاق گفتم به یاد خسته افسانه ای نماندست گفتی که یاس وسستی بدتر ز هر گناه است گفتم ز شور و قدرت نشانهای نماندست گفتی سپید باشد پایان هر شب تار گفتم برای فردا هنگامه ای نماندست گفتی بسوز چون شمع، خاموشیت گناه است گفتم به دور شمعم پروانه ای نماندست گفتی بمان برایت پیمانه ای بریزم " دیگر برای ماندن بهانه ای نماندست" گفتی که عهد بستن آسان وحفظ آن سخت دیدم در آسمانت ستاره ای نماندست ماندم که در نگاهت شوقی شکفته باشد هر چند از"عزیز"ان همخانه ای نماندست 18/6/84
دیشــبم بــاز خیالت به ســرم غوغا کـــرد شورشی بر تـنم انداخت تبی برپا کــرد
دفتر خاطــره را بـاز گشودم از سـر چشم گردید ویکی خاطره ای پیدا کــرد حال مستی به سرم زد شعفی پیدا شد همت عشق عجب معرکه ای بر پا کرد چشم شیدای تو بازم شرری بر دل زد دری از دیده بغلطید و دلم دریا کرد همچو پروانه به دور سر شمعت گشتم سوختن غافلم از مستی و از رویا کرد تا به حق شیفته وعاشق چشمان "عزیز" گشتم و دل ز حقیقت اثری پیدا کـرد سروده شده :در ساعت ۱:۲۰بامدادجمعه۲۴/۳/۸۱
|
About
مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
بلاگفا |